تبليغاتX
به نام نامی عشق

  ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود,

                          تقدیم به تو که نمیدانم                     

             در خاطرت میمانم یا برایت خاطره میشوم.      

نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 30 آذر1386 ساعت 10:29 | لینک ثابت |

چقدر سخته تو خیالت ساعتها با کسی که

 خیلی دوسش داری حرف بزنی

ولی وقتی میبینیش هیچی جز سلام نتونی بگی...

نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 25 آبان1386 ساعت 10:7 | لینک ثابت |

و...

      خداحافظ

نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 10:33 | لینک ثابت |

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،

می خواهم بدانم ؟؟؟ دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

 تا برای خوشبختی خودت دعا کنی...؟ 

نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 22 تیر1386 ساعت 8:37 | لینک ثابت |

ساعت ۳ شب بود صدای تلفن،پسری را از خواب بیدار کرد،

پشت خط مادر بود...

پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب منو از خواب بیدار کردی...

مادر با بغضی در گلو گفت:فقط خواستم بگم که سالها قبل در همین موقع

تو مرا از خواب بیدار کردی!!!  پسرم تولدت مبارک...

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد...

صبح که شد سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد

 مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...

 *******---به نظر شما ما جوونهای امروزی طرز رفتارمون با پدر و مادرمون درسته؟؟؟---***** 

نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 14:6 | لینک ثابت |

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی!!!

خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی!!!

مسحور کننده است حتی اگرفلج باشی!!!

اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی...

نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه 7 تیر1386 ساعت 6:15 | لینک ثابت |

*نگاهم کرد ... پنداشتم دوستم دارد ...

*نگاهم کرد...در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم!

*نگاهم کرد...دل به او بستم...

*نگاهم کرد... اما بعدها فهمیدم که فقط نگاهم میکرد!!!

نوشته شده توسط مصطفی در شنبه 2 تیر1386 ساعت 5:50 | لینک ثابت |

    وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

                دیوار اتاقمون پر از عکس میشه...

   *اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه

                که نمیتونی عکسش رو به دیوار بزنی!!!

نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 1 تیر1386 ساعت 5:25 | لینک ثابت |

*زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه

تمام پوچیهای زندگی ام درون یک دستم

و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی های دنیا

در این بازی وقتی برنده ام که

دستی که درون آن  گل است را پیشکش کسی کنم که

ایستاده است به انتظار روبروی من

نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 29 خرداد1386 ساعت 5:43 | لینک ثابت |

گفت:میخوام برات یه یادگاری بنویسم.گفتم:کجا؟ گفت:رو قلبت

 گفتم مگه میتونی؟گفت:آره سخت نیست،آسونه.

 گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

 یه خنجر برداشت.گفتم این چیه؟گفت:هیسسسس،ساکت شدم.

 گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی.خنجر رو برداشت

 با تیزی خنجر نوشت، دوست دارم دیوونه.

 اون رفت، خیلی وقته، کجا؟ نمیدونم.

 اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده .

دوست دارم دیوونه.

نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت 7:22 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar